مهدیار
مهدی‌جان! غیر نام خوش و دلبربایت، کی شود دیده در دفتر من

بسم الله مِنَ الذلیل الی العزیز

شعله اُفتاده به دل، بال و پرم سوخته است

نخل افتاده به خاکم، کمرم سوخته است

بازهم منتظرم تا که بیایی باران

تا بیایی همه‌ی برگ و برم سوخته است

آه... این حال پریشان مرا می‌بینی؟

که چنان شعله کشید و اثرم سوخته است

گرچه با دوری تو این دل من ساخته است

نرم و آهسته بیا بال و  پرم سوخته است

یک بغل باد خنک را به گلویم برسان

تا ببینی که تمام جگرم سوخته است

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

آقاجان! سوختم تا عشق تو آموختم!!!

نوشته شده در تاريخ ۸ آبان ۱۳٩٠ توسط مهدیار | پيام ها ()

بسمک اللهم و بحمدک

ای غایب از نظر به خدا می​سپارمت   جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک   باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محراب ابرویت بنما تا سحرگهی   دست دعا برآرم و در گردن آرمت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی   صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی​وفا طبیب   بیمار بازپرس که در انتظارمت

صد جوی آب بسته​ام از دیده بر کنار   بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد   منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

می​گریم و مرادم از این سیل اشکبار   تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل   در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست   فی الجمله می​کنی و فرو می​گذارمت

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

نوشته شده در تاريخ ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ توسط مهدیار | پيام ها ()

بسمک اللهم و بحمدک

شبی که پنجره‌ام رو به آسمان وا بود

میـان سهلـه قلبـم دوبـاره غـوغـا بود

صدای ترکعُِ تسجد صـدای حیـن تقـوم

میـان زمـزمـه‌هـا مثـل روز پیــدا بود

درست مثل تمـامـی جمعـه‌ها آن شب

فــراز نـدبه مـن ذکـــر أیــن أبنــا بود

کنــار دامــن سجـــاده مهزیـارانــــه

دلـــم نشستـــه‌و در انتظـار آقـا بود

امیــد آخــر بیتوتـه هـای آن شب ها

قسم به ریشـه چادر نماز زهرا(س) بود

فضای روشن آن شام یادگاری شد

تمـام صفحه قلبم عریضه کاری شد

 اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در تاريخ ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ توسط مهدیار | پيام ها ()

دل را پر از طراوت عطر حضور کن

آقا! تو را به حضرت زهرا(س) ظهور کن

 

آخر کجایی ای گل خوشبوی فاطمه(س)!

برگرد و شهر را پر از امواج نور کن

 

شب های جمعه یاد تو بیداد می‌کند

آدینه‌ای ز کوچه دنیا عبور کن

 

آقا! چقدر فاصله، اندوه، انتظار؟!...

فکری برای این سفر راه دور کن

 

زین‌کن سمند حادثه را تک‌سوار عشق!

جان را پر از شرارۀ غوغا و شور کن

 

آقا! چقدر زجه زنیم و دعا کنیم

یا بازگرد یا دل ما را صبور کن

 

اللهم عجل لمولانا المظلوم الفرج

نوشته شده در تاريخ ٢٩ مهر ۱۳۸٩ توسط مهدیار | پيام ها ()

مولا امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) به هنگام گفتگو از یاران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‌فرمودند:

پدر و مادرم فدای گروهی بادکه نام‌هایشان در آسمان معروف است و در زمین ناشناخته هستند. "نهج البلاغه"

و در حدیثی دیگر مولای متقین در وصف بیعت یاران حضرت مهدی (روحی له الفداء) اینگونه بیان میفرمایند:

...... با او بیعت می‌کنند که هرگز:

زنا نکنند ؛ مسلمانی را دشنام ندهند ، خون کسی را به ناحق نریزند ، به آبروی کسی لطمه نزنند ، به خانه کسی هجوم نبرند ، کسی را به ناحق نزنند ، طلا و نقره و گندم و جو ذخیره نکنند ، مال یتیم را نخورند ، در مورد چیزی که یقین ندارند گواهی ندهند ، مسجدی را خراب نکنند ، شراب نخورند ، حریر و خز نپوشند ، در برابر سیم و زر سر فرود نیاروند ، را را بر کسی نبندند ، راه را ناامن نکنند ، گرد همجنس‌بازی نگرایند ، گندم و جوی انبار نکنند ، به کم قناعت کنند ، طرفدار پاکی باشند ، از پلیدی گریزان باشند ، به نیکی فرمان دهند ، از زشتیها باز دارند ، جامه‌های خشن بپوشند ، خاک را بالش خود سازند ، در راه خدا حقّ جهاد را ادا کنند و...

نوشته شده در تاريخ ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ توسط مهدیار | پيام ها ()

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

 

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

 

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

 

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من اُفتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

 

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی‌خور و غم‌خوار تو باشم

 

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

 

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چو نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

 

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

 

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

نوشته شده در تاريخ ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ توسط مهدیار | پيام ها ()

ای برده گل رویت رونق ز گلستانها

وی قامت دلجویت، زیبندۀ بستانها

 

پیمانه دلها شد لبریز ز مهر تو

کز روز ازل بستیم، با عشق تو پیمانها

 

در محفل مشتاقان گر چهره برافروزی

بر شمع رُخت سوزد، پروانه صفت جانها

 

مِهرت زدل عاشق، هرگز نشود بیرون

ثبت است حدیث تو، بر صفحه دورانها

 

آن دل که تو را جوید دست از همه جا شوید

دل از تو چه سان گیرد، این بی سر و سامانها

 

در محفل مشتاقان ای ماه تجلی کن

کز درد فراق تو، افسرده شده دلها

 

آن‌کس که گرفتار انوار جمالت شد

با درد فراق تو، سر زد به بیابانها

 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

نوشته شده در تاريخ ٢٧ تیر ۱۳۸٩ توسط مهدیار | پيام ها ()

بوسیدمت رخ و دهنم بوی گل گرفت

بوئیدمت، تمام تنم بوی گل گرفت

 

با عطر واژه‌ها به سراغ من آمدی

شعرم، ترانه‌ام، سخنم بوی گل گرفت

 

ای اِمتزاج شادی و غم در کنار تو

خندیدنم، گریستنم بوی گل گرفت

 

از راه دور فاتحه‌ای دود کردی و...

در زیر خاک‌ها کفنم بوی گل گرفت

 

تا آمدی، به میمنت بوی زلف تو

در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت

 

گَرد از کتابخانه من برگرفتی و...

تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت

 

خون تو دانه، دانه شبیه گل انار

پاشید بر شب و وطنم بوی گل گرفت

 

 

 

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

نوشته شده در تاريخ ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ توسط مهدیار | پيام ها ()

من گریه می ریزم به پای جاده ات، تا

آئینه کاری کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمیر غائب مفرد کجائی ؟

ای پاسخ آدینه‌های پر معمّا

بی تو سرودیم آنچه باید می سرودیم

یعنی در آوردیم بابای غزل را

حتمی، بی چون و چرا برگرد شاید

راحت شویم از دست اما و اگرها

آب و هوای خیمه‌ی سبزت چگونست ؟

اینجا گهی سرد است و گاهی نیز گرما

بهر ظهور، امروز هم روز بدی نیست

ای تکسوار جاده های رو به فردا

 آقا، صدای پای سبز مرکب توست

تنها جواب این‌همه " می آید آیا ؟ "

یک جمعه می‌بیند نگاه شرقی ِ من

خورشید، پیدا می شود از غرب دنیا

آقا، نماز جمعه‌ی این هفته با تو

پای برهنه آمدن تا کوفه با ما

اللهم عجل لمولانا المظلوم الفرج

نوشته شده در تاريخ ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط مهدیار | پيام ها ()

آمدنت را

به بال کدام فرشته

سنجاق کرده‌ای؟

باید هزار و سیصد و چند پاییز

بهار شود ؟

تا آمدنت را به جشن بنشینم

کجایی تو ؟؟!

کجایی ؟!

اگر چه انتظار چیز تازه‌ای نیست

به انتظارت نشسته‌ام

در خیالی به وسعت رویا

التماس دعای فرج

نوشته شده در تاريخ ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

چه جمعه ای... چه غروب غریب و دلگیری...
چرا سراغی از این جمعه ها نمی گیری؟

مسافری که هنوز و همیشه در راهی!
کجای راه سفر مانده ای به این دیری؟

به پیشواز تو آغوش زندگی جان داد
بیا پیاده شو از این قطار تأخیری...

چقدر پیر شدی روی گونه هایم اشک!
تو سال هاست که از چشم من سرازیری...

چقدر ماندی در بند انتظار ای دل!
شدی شبیه دیوانگان زنجیری...

چقدر شاعر مفلوک! قلبت از سنگ است
چطور از غم دوری او نمی میری...

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

نوشته شده در تاريخ ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

مولا؛ وقت آمدنت دیر شد بیا

این دل در انتظار فرج پیر شد بیا

 این جمعه هم گذشت ولیکن نیامدی

آیات غربتت همه تفسیر شد بیا

 هر شب به یاد خال لبت گریه میکنم

عکست میان آینه، تصویر شد بیا

در دفترم به یاد تو ؛ نرگس کشیده ام

نرگس هم از فراق تو دلگیر شد بیا

 دستان گنهکارمان را بالا ببریم و خالصانه برای آمدن مولایمان مهدی(عج)  دعا کنیم

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر

 

نوشته شده در تاريخ ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

 

خطی بکش بربُغض و با گریه جوابم کن

 

ازمن چه‌ها مانده، بزن، بشکن، خرابم کن

 

 

پنهان مکن حرف دلت با بُغض خود از من

 

یکروی‌تر با من بمان کمتر عذابم کن

 

 

این پا به پا کردن به ماندن ها نمی ارزد

 

یکبارگی آتش بزن چون شمع آبم کن

 

 

نام مرا از خاطراتت خط بزن، آن گاه

 

چون قطعه عکسی کهنه بر دیوار قابم کن

 

 

درهرغزل فریاد تو سرداده‌ام، ازعشق

 

رو شاعری دیوانه وُُُُُُُُُُُ مجنون خطابم کن

 

 

یا نه، بیا باسادگی عاشق ترینم باش

 

ازمن بگیر این تیره‌گی را، آفتابم کن

 

 

بردامنت بگذار یک دم این سرپُرشور

 

فکری برای غصه‌های بی‌حسابم کن

 

 

دستی بکش برخستگی‌هایم، چو باران باش

 

شعری بخوان، برمخملی ازعشق خوابم کن

 

 

این گونه می خواهم تورا، این گونه بامن باش

 

ازمن مرا بستان و با خود نابِ نابم کن

 

 

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

 

نوشته شده در تاريخ ٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

هزار بار نوشتم و پاره کردم باز
نیامدی و دلم را ستاره کردم باز

چقدر شعر شدم شعرهای آبی رنگ
ردیف و قافیه و استعاره کردم باز

چقدر سوره شدم، آیه آیه دلتنگی
چقدر محض شما استخاره کردم باز

گره به قلب من افتاده، صد هزار گره
به اسم اعظمتان راه چاره کردم باز

دلم گرفت از این شهرهای بی موعود
تمام پنجره ها را دوباره کردم باز

دخیل بسته دلم،روضه ای بخوان آقا
هوای کودک بی گاهواره کردم باز

 اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

نوشته شده در تاريخ ٢۳ دی ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

آقا اجازه! خسته ام از این همه فریب،
از های و هوی مردم این شهر نا نجیب

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند
عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمی شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

باشد! سکوت می کنم اما خودت ببین..!
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب....

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان...

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

نوشته شده در تاريخ ۱۸ دی ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

 

مهدی بیا نظر کن ، بر قامت شهیدان

افتاده در کناری ، جسم حسینت عریان

 

مولا! ببین اباالفضل دستش ز تن جدا شد

فرق شریف اکبر از تیغ کین دو تا شد

 

مولا! نظر به مهدِ خون کن ببین که اصغر

آرام خفته اما در موج خون شناور

 

پوشیده عمه تو رخت عزا، ولیکن

جسمش سیاه کرده ، از  تازیانه دشمن

 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

نوشته شده در تاريخ ٩ دی ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

فریب ما نخور آقا؛ دروغ می‌گوییم
به جان "حضرت زهرا" دروغ می‌گوییم
چه انتظار ظهوری، چه درد هجرانی !
میا میا گل طاها؛ دروغ می‌گوییم
تمام چشم به راهی و انتظار ظهور
و ندبه‌های فرج را دروغ می‌گوییم
دلی که مأمن دنیاست، جای مولا نیست
اسیر شهوتِ دنیا؛ دروغ می‌گوییم
کدام گریه‌ی غربت، کدام اشک فراق
قسم به "ام ابیها" دروغ می‌گوییم
زبان، سخن ز تو گوید ولی برای "مقام"
به پیش چشم خدا ما دروغ می‌گوییم
خلاصه، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ می‌گوییم
مرا ببخش عزیزم که باز می‌گویم
میا میا گل طاها؛ دروغ می‌گوییم !

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ٢٥ آذر ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست

جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست


ما کجا و نورباران شب دریا کجا!

قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست


ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!

هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست


عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است

پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست


بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که

در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست


ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم

بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست


تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی

جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست

 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

 

نوشته شده در تاريخ ٢٠ آذر ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

 عریضـه های دلم را غبار خواهد برد

خـزان فاصلـه هـا را بهــار خواهد برد

مرا به خیمه خود،حضرت امام زمان(عج)

درست چون پسـر مهزیـار خواهد برد

نسیم، نفحه پیراهنـی ز یوسف را

برای مردم چشم انتظار خواهد برد

خدا یکی ز همین جمعه های سرگردان

نمونه خط خودش را به کار خواهد برد

همان که آید و تا کوچه بنی هاشم

به روی شانه خود ذوالفقـار خواهد برد

بدون بودن او مثل آه سردم من

برای آمدنش روضه نذر کردم من

اللهم عجل لمولانا الغریب الفرج

محضر مقدس و منور حضرت ولی عصر (عج) صلواتی هدیه کنیم

نوشته شده در تاريخ ٢٢ آبان ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()

عصر یک جمعه دلگیر، دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست؟ چرا آب به گلدان نرسیدست؟ چرا لحظه باران نرسیدست؟ وهرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیدست، به ایمان نرسیدست، و غم عشق به پایان نرسیدست. بگو حافظ دل‌خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست؟ دلِ عشق ترک خورد، گلِ زخم نمک خورد، زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط بُرد، فقط بُرد، زمین مُرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی.......

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بی‌دل آشفته شود حس، تو کجایی گل‌نرگس؛ به خدا آهِ نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی‌ست زجنس غم و ماتم، زده آتش به دلِ عالم و آدم، مگر این روز و شبِ رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی، به تنت رخت عزا کرده‌ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نمِ شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می‌زند آتش به دل فاطمه آهت، به فدای نخ آن شال سیاهت،‌ به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک‌الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس‌های غریبت، دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس، گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه؛ شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کربُ‌بلایی، به خدا در هوس دیدن شش‌گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارۀ دلدادۀ دلسوخته ارباب ندارد......

تو کجایی؟ تو کجایی/  شده‌ام باز هوایی، شده‌ام باز هوایی.......

سراینده محترم:‌ سیدحمیدرضا برقعی

نوشته شده در تاريخ ۸ مهر ۱۳۸۸ توسط مهدیار | پيام ها ()
Blog Skin